يه تعطيلات خوب

پنج شنبه بعد از کسالت یه روز نیمه کاره و به امید یه تعطیلات خوب پایان هفته به سمت خونه رفتم. یه سوال همیشه ذهن من رو به خودش مشغول می کنه اینکه بوقی که تو ماشینها تعبیه شده واقعا مصرفش برای چیه ؟ برای له کردن عصاب و روان مردم ؟ یه دونه از این آقایان که کم شخصیت با صدای بوقهای مکررش سیستم سمپاتیک و پارا سمپاتیک من رو حسابی بهم ریخت و باعث شد با اخمهایی گره خورده تمام مسیر ترافیکی ظهر پنج شنبه رو طی کنم و حتی دچار خوددرگیری ناگهانی شدم که چرا این موقع روز بیرون اومدم. داشتم فکر می کردم به معنی حق الناس ؟ واقعا حق الناس یعنی چی ؟ آیا حقوق شهر وندی هم شامل حال حق الناس میشه و یا حق الناس منوط به امور مذهبی ماست. شاید صدای بوق های مکرر و بی دلیل اون راننده من و چند نفر دیگر رو فقط در ظاهر عصبانی کرد ولی در باطن تاثیراتش بیشتر خواهد بود . چون درست شبیه بازی دومینو تمام انسانها بهم لینک هستند و کسالت من به صورت ناخودآگاه به اطرافیانم منتقل خواهد شد . خوشحال میشم نظراتتون رو راجع به این قضیه بدونم .

بعد از صرف ناهار و چای گرم خانوادگی یه چرت نیم بند زمستونی حسابی به من چسبید و باعث شد آماده یه تعطیلات خوب آخر هفته بشم. بعد از ظهرش با بابا جان رفتیم دنبال سور و سات مراسم جشنی که میخواست تو هیئتشون برگزار کنه . از این مغازه به اون مغاره اینقدر که علاوه بر صندوق عقب صندلی های ماشین هم تا سقف پر شدند. بعد هم یه تماس با دوست جون و قرار کوه برای جمعه . امان از دست شبهای عید و شیرینی های رنگارنگ و من !!!!‌ تمام خوشگذرونی تعطیلات یه طرف . سر خوردن روی کاناپه و زل زدن به تلویزیون  یا یه لیوان چای و یه ظرف تنقلات و شیرینی یه طرف . شب با کلی کلنجار به خواب رفتم و صبح هم با کلی کلنجار بیدار شدم .قرارمون ۶ صبح بود . درکه مثل همه ی جمعه ها شلوغ بود. نم نمک بالا می رفتم . دوست جون سینوزیتش اود کرده بود و به خاطر سرفه های مکرر وبعد از یه صبحانه ی نیم بند  در طبیعت محصور به خونه برگشتیم . با اینکه زیاد بالا نرفته بودیم و من حسابی خودم رو پوشونده بودم . تمام سلولهای تنم یخ زده بود که با دوتا پتو کنار بخاری به حالت اولیه برگشت. یه دوش گرم یه روز عادی خوب رو برام بهتر کرد. بزرگان خانه که درگیر مراسم جشن بودن . من هم که تازه داشتم از تنهایی و سکوت خونه لذت می برم. یهو هوس بیرون رفتن به سرم زد و پیرو اون یه زنگ به دوستم زدم که مثلا عید رو تبریک بگم و بعد بریم یه دوری بزنیم. اونم که تازه از خواب بیدار شده بود گفت که میخواد با برادرهاش برن خریدو از من هم دعوت کرد که همراهیشون کنم. برعکس تصوری که از یه خرید کسل کننده برای آقایون داشتم .تجربه خیلی با نمکی بود و ته دلم یه حس غریب که کاشکی منم برادر داشتم جاموند. نمیدونم حس یه خواهر به برادر و یا بالعکس چه حسیه ولی برای یه لحظه تصور کردم که اونا می تونن برادرهای من باشن و همین تصور هیجان خاصی در من ایجاد کرد. و یه نکته جالب دیگه راجع به خودم پی بردم اینکه نسبت به بقیه حس مادرانه دارم حتی اگه از من بزرگتر باشن. نمی دونم این حس ثمره مسئولیت زندگی مشترک بوده و یا بطور ژنتیک در من نهادینه شده . مثلا وقتی اونا کاپشن پرو می کردن  برام جالب بود که خواهرشون فقط در ظاهر نگاه میکرد که لباس سایز هست یانه و من مجبور شدم فضولی کنم و بگم دستش رو جلو بیاره تا اندازه واقعی معلوم شه  یا همینطور پرو کلاه اصلا نمی گفت چه طور کلاه رو باید رو سرش بذاره و من مثل مامانا کلاه رو رو سرش چرخوندم تا شکل واقعیش رو بگیره. تجربه خوبی بود. حداقل اینکه یه کم خرید کردن برای مردها رو یاد گرفتم. از همه مهمتر سعه صدر اونا برای خرید کردن بود که تصور نمی کردم آقایون بیشتر از یکساعت برای خرید وقت صرف کنن. موقع برگشتنی صحبت از کوه و کوهنوری انفرادی و این حرفا شد. داداش کوچیکه که سال آخر برق و یزد درس میخونه به طور جدی آمادگی خودش رو برای همراهی اعلام کرد . من که فکر میکردم در حد حرف بیشتر نیست . پیرو تماس ساعت ۱۲ شب که نهایی کردن قرار روز شنبه رو در پی داشت دوباره به جمع کردن وسایل کوهم مشغول شدم. قرارمون ساعت ۵ بود . حس کردم که ممکنه یک کم تاریک باشه ولی به خلوتی اون موقع صبح می ارزید. هم تناقض باعث شد که یک تجربه تکرار نشدنی و عالی کوهنوردی رو برای من رقم بزنه . نیمی از  مسیر رو تو تاریکی و با نور چراغ گوشی اون بالا رفتیم و خوشبختانه چون روز قبلش من تا یه مسیری اومده بودم می دونستم کجا ها یخ زده و کجا برفه و نقش یه لیدر رو بازی میکردم. به پیشنهاد من تا روشنی هوا در ازغال چای توقف کردیم و یه صبحانه توپ زدیم. تمام مسیر رو تنها بودیم و پرنده پر نمی زد. فقط صدای پارس سگ نگهبان کلبه کارا با عث شد با یه جیغ نه جندان کوچیک محکم به اون بچسبم و یادم بره که قراره نقش خواهر بزرگتر رو ایفا کنم. کنار گرم کن قهوه خونه تمام رطوبت لباسهامون تبدیل به بخار میشه و مجبور شدیم مثل کبابی که این رو و اون رو میکنم هی بچرخیم تا لباسامون برای ادامه مسیر خشک شه . شکم سنگین از صبحانه و نم نشسته روند گامهامون رو کند تر کرد. مخصوصا مسیرهایی که شبه پیست پاتیناژ بود. آسمون نیمه روشن صبحگاهی با منظره کوههای سپید فوق العاده زیبا و وصف ناشدنی بود . قندیهایی بلوری که نوار نازک آب در زیر آن جریان داشت. صدای فرو  رفتن یخ کشن رو برفهای نیمه صفت لذت قشنگی رو ایجاد می کرد. یه کم برف بازی با برفهایی  که به علت برودت هوا به سختی گلوله میشد یه نشاط تازه برای ادامه راه برامون ایحاد کرد. بالاخره به پلنگ چال رسیدیم. خلوت و ساکت . نصف بیشتر آدمهایی که اونجا بودن از شب قبل تو پناهگاه اقامت داشتن. حسابی خسته بودیم. و فکر برگشتن برامون به کابوس تبدیل شد. به خاطر اینکه بیشتر از این سنگین نشیم. ساعت ۸ به سمت پایین راه افتادیم. سگ اهلی شده اونجا که به استقبال افراد آشنا می رفت نمی دونم چرا افتاد دنبال ما . شوخی شوخی از نو سگی هم شوخی . اولش با وای من می ترسم  شروع شد بعدش از صدای جیغای من اونایی که تو محوطه بیرون پناهگاه بودن اومدن ببینن چی شده.می گفتن  کاری نداره از کنارش رد شین. بله سگه اهلی بود ولی نمی تونستم چشمای سرخش و تصور دندونهای بد ریختش رو فراموش کنم. بیچاره داداشی  هم روش نمی شد بگه جیغ نزن هم اینکه از پس سگی که خودش رو به می چسبوند بر نمی اومد . فکر کنید با هزار مصیبت اون تو شیب پایین ایستگاه از کنارش رد می شدیم بعد خیلی خونسرد و آروم آروم می اومد دوباره جلومون و می شست رو زمین . خلاصه که حسابی سوژه داشتیم . یکی از کسائی که سگه رو می شناخت می گفت کاری نداره میخواد بازی کنه و باهاتون دوست شد. ای خدا کسی نبود بهش حالی کنه من نمی خوام باهاش دوست شم . داداشی که هنوز رودربایسی از دوست خواهرش ( من)‌داشت  سگه رو قانع کرد که بر گرده . جالب این بود که آخرش بهش گفت ببین دوست نداره . ازتو خوشش نمی یاد برگرد پیشه دوستات. سگه که اسمش لوسی بود هم دمش رو تکون داد و برگشت. مسیر برگشت طولانی تر به نظر می اومد مخصوصا که سربالائی های یخ زده هنگام برگشت به شیبهای یخی تبدیل شده بود. به طرز معجزه آسائی  مسیر برگشت خلوت بود . و همین باعث شد سردردی که همیشه به علت ترافیک فردی بهش دچار میشدم سراغم نیاد . بعد از ازغال یخ شکن هامون رو در آوردیم  و سرعتمون بیشتر شد. احساس میکردم اگه کفشام رو دربیارم انگشتام هم بیرون میاد . یه دوش داغ یه رختخواب گرم رو می طلبید ولی متاسفانه مامان جان سید هستند و مهمانها گروه گروه برای دیدن می اومدند و سر و صدا و هیاهو خوابی به جا نمی گذاره. کنار خواهرم که داشت موهاش رو هایلات می کرد دراز کشیده بودم که صحنه های برف و یخ و صدای قژ قژ اومدم پشته چشمام و دیگه کم کم صداهاشون رو نشنیدم و خوابی عمیق مرا در ربود. بقیه روز هم به مهمون بازی سپری شد.

 این بود تعطیلات آخر هفته من. من هستم حتی اگه دیر به دیر آپ کنم .

/ 18 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسامی

سلام بر بهار با مرام درستد است بی معرفتی ما را ببخشيد وبه بزرگواريتان عفو کنيد از حضور ونظرتون ممنون راستی خوبيد ؟ بااحترام بسيار

( ):> حمیدرضا <:( )

سلام بابا کوه نورد ، دست ما رو هم بگیرید. ................................... در جواب نظرتون باید بگم که من ِ چشم دراومده ، زود بزگ شدم ، وگرنه پسرهای دیگه توی اون سن و سال ، هِر و از بــِر تشخیص نمیدن.

همدم تنها و تنها همدم

من عادت مي کنم با درد تازه جدايي شايد از من من بسازه من آپم كردم بدووووو با تبادل لينك موافقي؟؟

سوسنستان

سلام بهار جان خودت باشی اين مطلب به این عريض و طويلی را حوصله ات ميشه بخونی يه کم مختصرتر.....

مسعود

ادم بايد معرفت داشته باشه که من ندارم

مهيار

ميدونی که ايران نيستم و اين حرفا رو که ميشنوم از بچه ها و دوستانه و کلی شکايت ميکنند که نيستی ببينی چه خبره ٬ چقدر اذيت ميکنند و از اين حرفها ٬‌... نمونه اش خواهرم که بيچاره اهل هيچی نيست که پليس گرفته بودتش و دامادمون رفته بود گفته بود خانوم منو برای چی گرفتيد؟ گفته بودن حجابش مشکل داره ... بيچاره خواهرم ٬ زنگ که زدم خونه ٬ کلی گريه ميکرد که بهش تهمت زدند و .... دوستان ديگه هم که صحبت ميکردند همين رو ميگفتند و کلی از طرف نيروی انتظامی براشون مزاحمت ايجاد شده بود و از کار و زندگی افتاده بودند .... به اين ميگن جامعه پويا ٬ دولت همه کارهاشو انجام داده فقط مونده موی دخترها و پسرها رو کوتاه کنه... حضور پليس در خيابونها برای مردم در مواقع خطر احساس آرامش مياره ٬ و در زمان صلح و دوستی ٬ ايجاد نگرانی ميکنه ٬ که چرا اينهمه پليس تو خيابونهاست و مواردش رو ديديم که چطور با مردم برخورد شده ... من سياسی نيستم ولی ديگه نتونستم بعد از اينهمه مدت فشار چيزی نگم با اعصاب مردم بازی ميکنند ٬ خودشون هم بهتر ميدونند که چيکار ميکنند ميخوان از مردم زهر چشم بگيرند که گرفتند

سارا

بهار جون شک نکن که کساييکه با بوق زدن و بی فرهنگی اعصاب مردمو تيليت ميکنن خود حق الناسن!!!!! اصلا حق الناس چيزی جز اين فکر نکنم باشه.