در کوچه های تحول

باز هم من متحول تر از همیشه.
سلام .
راستش رو بخواین این چند وقت به طرز فوق العاده ای سرم شلوغ بود مشروح به لیست زیر :
1/ شلوغی و گرفتاری محل کار
2/ مریضی خواهرم
3/ شروع ترم جدید دانشگاه
4/ دپرس بودم
5/ بعد از قریب به چهار سال دادگاه دیوان عالی کشور رای طلاق من رو رد کرد
6/ تصمیم به جدا زندگی کردن از خانواده

مورد 1-4 که کاملا طبیعی بود و مثل همیشه در دوره های متفاوت می اومد و می رفت ولی دو مورد آخر باعث شد که خط مشی زندگیم کاملا تغییر کنه .
بچه های قدیمی که آرشیوم رو خونده بودن می دونستند که تقاضای طلاق من در مرحله تجدید نظر تایید شد و طی اعتراض (م) به دیوان عالی کشور کشیده شد . حدودا چهارسالی میشه که من پله های دادگاه و دادگستری رو بالا و پایین میرم .حالا بعد از این همه زحمت بهم چی میگن خدا میدونه ! فقط در این حد می دونم که تقاضا مو رد کردن .
راستش دیگه خسته شدم از اینکه همه برنامه زندگی من موکول شده به تصمیمات خانوادگی اینکه من هنوز دارم با پدر و مادرم زندگی می کنم. اینکه چقدر بین طرز تفکر ما فاصله ست و اینکه خسته شدم اینقدر که بغض ها مو قورت دادم و لبخند زدم. دیگه میخوام برای خودم زندگی کنم . اولش تصمیم داشتم با یکی از دوستام هم خونه بشم . بعدش دیدم نه من دلم میخواد خونه ماله خودم باشه. از یه طرف دیگه پول ندارم. خلاصه اینکه زدیم به خط آقای پدر . ببینم میشه ازش پول گرفت یا نه !
اولش خانوادم فکر میکنم مثل همیشه کولی بازی در میارم و بعد از دو سه روز از سرم می یفته ولی وقتی اصرار من رو دیدن جمعه دو تا خواهر های ارشد یکی به در یکی به میخ که چرا میخوای بری ؟ میگم خسته شدم شما نمی فهمید من چه عذابی میکشم از اینکه اون دو تا دیگه متاهل ها با بچه و شوهراشون میان و من !
خواهرم میگفت تو از کجا میدونی برای ما سخت نیست ؟ جالبه نه ! شاید اون هم حق داشته باشه ولی احساس من با اون غیر قابل مقایسه ست . می تونید تصور کنید یه خونه یا ماشینی داشتی که مجبور شدی از دست بدی . و حالتی که رویای داشتن خونه و ماشین رو داشته باشی . بین رویا و تملک دنیا دنیا فاصله ست . اون که مثل من با شوهرش خاطره نداره ؟! می تونسته تصورش رو داشته باشه .
وقتی دیدم که اینقدر محدود نگاه میکنه . دیگه ادامش ندادم و پام رو کردم تو یه کفش که اصلا من نمی تونم با مامان و بابا کنار بیام .
اعترافه تلخیه ولی باید بگم دارم کم کم ازشون متنفرم میشم و دیگه مثل قبل برام مهم نیستن و بهشون تعصب ندارم . نمیدونم این ناشی از بلوغ فکریه یا اینکه ... نمی دونم .
ولی با تمام وجود دلم می خواد که یه خونه داشته باشم. بخوام دوستام رو دعوت کنم. بخوام جنگولک بازی به در و دیوارش آویزون کنم.
چه میدونم فقط میخوام تنها باشم. راستش رو بخواین این چند روز اخیر اینقدر که دوست و آشنا با من حرف زدن که نکن !!!! تنهایی خیلی سخته ولی نمی دونم چرا به خرجم نمی ره که نمیره. تا حالا شده دلتون از چیزی کنده بشه دیگه آروم و قرار ندارین . شده حال من . شبا هم خواب درست و حسابی ندارم .
از اون طرف مامان اینا سر و سنگین شدن.چقدر ساده لوح فکر می کنن مثلا من پشیمون میشم. از این لجم میگره که هنوز منو بچه کوچیکه خونه می دونن و تصور می کنن می تونن با این طور رفتار ا با عواطف من بازی کنن.
شایدم هم رفتار خودم خیلی بچگانه بوده و اشتباه می کردم که تمام دوست داشتن ها و دلخوریهام رو بهشون نشون می دادم تا یه روزی اینطوری بخوان سو استفاده کنن.
همیشه خودم رو سرزنش می کردم به خاطر اینکه اینقدر به خانوادم وابسته هستم و از نظر عاطفی اینطوری نفسم به نفسشون بسته ست.
میدونید همیشه مورد تمسخر قرار می گرفتم وقتی اصرار داشتم که وقتی من خونه بر میگردم مامانم خونه باشه . خوب مامان جان بنده معمولا زودتر از ساعت 9 خونه نبود مگر اینکه مهمون داشتیم یا اتفاق خاصی می افتاد . لازم به ذکره که ایشون شاغل نیستند. نمی دونم چرا نفهمیدن منظور من چیه شایدم هم برای بقیه هیچ فرقی نمی کرد. شاید مامان فقط برای من اینقدر قوت قلب بود و از وجودش آرامش می گرفتم حتی اگه به پرو پاش می پیچیدم و سر به سرش می ذاشتم.
شایدم هم این از خود خواهی منه که همه رو برای خودم میخواستم . شاید مامان حق داشت اون طوری که دلش میخواد زندگی کنه . خوب ! پس حالا من هم میخوام از این به بعد اونطور که دلم میخواد زندگی کنم !!!
پس پیش به سوی زندگی تجردی !


/ 8 نظر / 17 بازدید
آشيانه سبز ما

بهار جون نگران نباش اگه واقعا فکر می کنی اونجوری برات بهتره ايشالا که قبول می کنند..

شیوا

سلام بهار جون درکت می کنم که اين حس و حال رو داری . درکت می کنم که تصميم گرفتی تنها باشی . درکت می کنم که چقدر ناراحتی که دادگاه اون حکم رو داده اون هم بعد از چهار سال يعنی اينکه هر تصميمی که بخوای بگيری پات يه جا گيره . درکت می کنم که به تنهايی رو آوردی و دوست داری با دوستات باشی . اما خوب چيکار می شه کرد اگر بخوای مستقل عمل کنی بايد پول زيادی برای اجاره يه خونه فسقلی داشته باشی بعد از کلی مسئوليت های ريز و درشت . خوب فکر کن و تصميمت رو با دقت و فکر زياد عملی کن چون اگه اشتباه کنی برگشتی درکار نيست . نه ؟

شیوا

راستی چرا اين آقای محترم قبول نمی کنه طلاق بگيره و از هم جدا بشين ؟ راستی فکر نمی کنی هنوز که هنوزه دوست داره ؟ راستی اون هيچ عوض شده يا نه ؟ باهاش در تماس نيستی ؟ کاش می شد به اون همه عشق يه نگاهی کرد ؟ ! شايد هم من اشتباه می کنم . اميدوارم هر جور که دوست داری خوش باشی.

سحر

سلام عزیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم ببخش ديشب نتونستم بهت سر بزنم! واقعا من نمی فهمم چرا تقاضای طلاقت را رد کردند خيلی مسخره اند! چهار ساله تو را گذاشتن سر کار و آخرش تقاضات را رد کردند! واقعا خيلی... به نظر من اين مسئله حتی نبايد ۴ سال طول می کشيد. آخه چرا مردم را علاف می کنند ببخشيد٬ بجای اينکه به تو روحيه بدم٬‌عصبانی شدم! به هر حال دعا می کنم خدا خودش کمکت کنه

آزيتا مامان آرتين

شماره ۱ که خيلی طبيعی است . ۲- نميدونم کدوم خواهرت. ولی اميدوارم که خوب شده باشن. ۳-اين خيلی خوبه ۴- ناراحتم کردی . اميدوارم الان مثل هميشه سرحال باشی. چون هيچ بهت نمی اد که دپرس باشی. ۵- خيلی متاسفم به حال سيستم قضايی کشور و به حال ؛م؛ که اينهمه اذيتت کرده. ۶- اميدوارم کلی فکر کرده باشی و کليه جوانب امر را ديده باشی. برای آدم مستقل مثل شما مطمئنا خيلی سخته که بخواد در جمع قديمی خانواده زندگی کنه. هرچند که اون هم يه صفايی داره .... ادامه داره

آزيتا مامان آرتين

ادامه: يادم مياد روزهاای که با ؛م؛ زندگی مشترک داشتی و باهم در موراد مشترکی که داشتيم صحبت ميکرديم، هميشه دلمون ميخواست که شوهرامون برای چند روز هم که شده ماموريت برن و ما با خيال راحت در خانه پدری استراحت کنيم. نميد.نم يادته يا نه. من هنوز هم گاهی همينو دلم ميخواد. اون روزها خانه پدری هوس ميکردی( و من هم). امروز از اونجا بد ميگی و يه جورايی ميخوای فرار کنی. اميدوارم که روزی از اين کارت پشيمون نباشی. ولی با همه اين حرف ها من مخالف کارت نيستم و دنبال اون موضوعی که بهم گفتی هستم. موفق باشی.

آشپزمدرن...شادی

سلام بهار جان. خوشحالم که اين ماجرای طلاق به سر و سامونی رسيد و اميدوارم هر تصميمی می گيری درست باشه. به هر حال هر وقت جدا شدی من با غذاهای مجردی کمکت می کنم که از گشنگی تلف نشی زبونم لال!!!!!!!!!۱

ززری

من به يه چيزی شديدا اعتقاد دارم. اگه دل پدر و مادر رو بشکنم به هيچ عنوان روزگار خوش نميبينم. اينو هميشه تو ذهنت داشته باش. يه کم وسيعتر فکر کن. تو تو اين دنيا تنها و مستقل نيستی. تو عضوی از يه زنجيره ای. پس بدون که برای اون زنجيره مهمه که تک تک حلقه هاش چجوری قرار گرفتن. اگه يه حلقه خارج بشه زنجير پاره شده است و در حق حلقه های ديگه ظلم شده.