مثل همیشه

وقتی برف میاد و همه جا سفید پوش میشه یه میل درونی آدم رو به سمت لمس پوکه های برف  میکشونه و دلش  میخواد گرمی دستاش تو سرمای پوکه های برف ذوب بشن تا حرارت روزهای پر تنش زندگی رو کم کنن.
همونطور که می دونید من هر چند گاهی یه سری به کلاس عرفان و حکمت اسلامی می زنم . چهارشنبه شب هم بعد  از یه بدو بدو حسابی تو خیابون بابت کارهای روزمره مثل وقت دکتر و ثبت نام دانشگاه و یه سر به بچه های شرکت سابق و این حرفا سرکی به کلاسمون هم زدم. بارش برف که شبیه بوران شده بود آخر شب زیبایی رو برامون رقم زد.
مبحث جالبی که اون شب سر کلاس مطرح شد ساده ولی مثمر ثمر برای ما می تونه باشه و میشه اون رو در چند جمله خلاصه کرد. اینکه وقتی اتفاقی برای ما می افته و از اون راضی نیستم به جای اینکه هزار بد و بیرا نثار خودمون کنیم ( مثل من ) و مدام تنش روحیمون رو زیاد کنیم و یه فکر به فکرهای دیگه اضافه کنیم که ای وای چرا اینطور شد؟ می تونیم یه کار دیگه کنیم و اون اینکه بگیم من چه چیزی از این اتفاق بسازم . حالا ببین! مثلا اینکه وقتی زیاد پول خرج میکنید و کفگیر به ته دیگ میخوره . میگید. من چه حالی کنم به این بی پولی ! شاید در نگاه اول مسخره بیاد و یا شبیه شعارهای مجله موفقیت باشه ولی هیچ ربطی به اون نداره و مثلا کاملا علمی و اثبات شده است . اینکه تمام رفتار و کردار ما از بس ذهن نشئت میگیره و ما در ورای ذهنمون میتونیم سازنده حوادث و خلاقیت ها باشیم. اینگونه زندگی کردن قدرت خلاقیت و نو آوری رو بالا میبره. اگه دوست داشتید بگید تا در پست های بعدی بیشتر راجع بهش براتون توضیح بدم. همینطور راجع به سطوح هرم انرژی بدن انسان و هفت چاکرا.
بعد از کلاس کم کم آماده برگشت به منزل شدیم ولی اینقدر صحبت کردن سرمون رو گرم کرد که یهو دیدم ساعت 10:30 شب شده و ما هنوز منزل میزبان داریم باهم چونه می زنیم.
بارش برف تند تر شده بود و مه غلیظی خیابونهای کلان شهر تهران رو در خود فرو برده بود. با سرعت پایین و با ترس از سر خوردن به راه خودمون ادامه می دادیم. هوس های کودکانه باعث شد که تمام شیشه های ماشین رو پایین بدیم. و هوای صاف و تازه رو عمیقا در ریه هامون ببلعیم. یهو گفتیم شب به این قشنگی حیفه زود بریم خونه به همین قصد خیابون ولی عصر رو به سمت شمال انتخاب کردیم. با سرعت 30 تا کلی حال کردیم. درختهای برفکی که نور چراغها زیبا ترشون کرده بود. میدون ونک که رسیدیم نگاهی به ساعت به ما گفت که دیگه داره دیر میشه و باید به خونه بر گردیم. اومدیم سمت اتوبان کردستان. یه کم که جلو تر اومدیم . دیدم چشمتون روز بد نبینه راه بسته ست. ای خدا ! شروع کردیم سر به سر هم گذاشتن که به به چقدر خوبه که راه بستس ما می تونیم بیشتر باهم باشیم! ماشین ها اصلا جم نمی خوردن!
همینطور مشغول صحبت بودیم که از کوبش گلوله برف به شیشه هر چهار تامون نیمه جیغی کشیدیم. کمی جلوتر به این نتیجه رسیدیم که با توجه به عدم حرکت ماشینها بهتره یه حرکتی بکنیم و به این منظور از ماشین پریدم بیرون وشروع به برف بازی کردیم.
خدائی خیلی حال داد . مخصوصا که چند تا گلوله های نه چندان کوچک برف با هدف گیری عالی دقیقا تو صورت من کوبیده شد. ماشین ها کمی جابه جا شدن و ما مجبور شدیم به سمت ماشین برگردیم. همه مردم  کلافه شده بودند و لی کسی جرئت بوق زدن و غر زدن نداشت به علت لغزندگی ماشین ها رو دونه دونه رد می کردن. ما هم رد شدیم تا اومدیم بریم سمت پل حکیم رو کردستان پلیس با بلندگو اعلام کرد پراید نرو نرو .  ما هم که اعتماد به نفس که کله داغ از رسم سمبول ها و سپر ریکی رفتیم .ولی چه رفتی چون یخ زده بود با کلی صلوات و نفس حبس شده . بالاخره رفتیم دو راهی یوسف آباد و خونه . البته خونه دوستم . مثلا قرار بود اون شب به خاطر مسئله ای که برای یکی از بچه ها افتاده بود حلقه ریکی تشکیل بدیم.
حلقه ریکی مون ساعت 1:30 بامداد تشکیل شد. وقتی دستهای همدیگر و گرفتیه بودیم کاملا جریان انرژی رو در این چرخش احساس میکردم که آرامش عمیق بهم تزریق می کرد . مخصوصا که ذوق ذوق سرم رو هم به آرامی بر طرف کرد.
بعد از یه شب پر ماجرا تو رختخوابهای پهن شده جلوی شومینه سر خوردیم و چهارتایی به ترتیب گرمایی و سرمایی بودن خوابیدیم .

/ 41 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آشپزمدرن...شادی

پس چرا نمی آی راجع به اون شعاری که تو کلاس مطرح شده بود بيشتر حرف بزنی؟؟؟ خوبی؟؟؟

نيلوفرآبی

سلامممممممممممممممممم من اومدم ولی ببخشيد که دير اومدم آپت قشنگ بود

سحر

سلام چطوری؟ شاد و سلامت باشی

ساوين

جالب بود موفق باشی به منم سربزن يه تولد تو وبلاگ من هست بيا به کيکش برس راستی نظرتوراجع به تبادل لينک بهم بگو

سعيد

واقعا اين چيزی که نوشته بودی روی من تاثير گذاشت اميد وارم همين طور ادامه بدی

آشيانه سبز ما

سلام بهار جون خيلی دلم برا خودت و نوشته هات تنگ شده بود

شيما

بهار خانوم خوشمل گل پس كجايي؟؟ آگهي تو روزنامه بديم پيداتون كنن؟/ يك خانوم به اسم بهار كم پيدا شده از يابنده تقاضا داريم به ايشان بگويد بابا ما دلمون تنگ شده!!! منتظرتم بهار جونم.

مسعود

معلومه کجايی ؟ بابا بنويس ديگه دلمون ترکيييييييييييييييد

آزيتا مامان آرتين

بابا اينهمه آدم منتظر نوشتنت هستن بيا يه خط بنويس رفيق قديمی.

مهری نبوی

من امروز برای اولین باربه نوشته هات برخوردم همهشونوخوندم .تو خیلی نسبت به پدرومادرونزدیکانت مثل خواهرات بدبینی .البته به نظرمی آدتواین قضیه اوناهم کم مقصر نیستن .ولی بااطمینان بهت می گم هیچکس پدرومادروخواهروبرادرنمی شن .حالاکه داری .قدرشوبدون . این حرف هام که می گی میخوام برم وبراخودم تنهازندگی کنم .همه به خاطراینه که هنوزبه معنای واقعی سرت به سنگ نخورده .چرابعضی هافکرمی کنندحتمابایدتجربه تلخ سربه سنگ خوردنو،شخصاتجربه کنندتابه خودشون بیان .وقتی نزدیک ترین آدمهابهت می گن که ازاین کوچه نروبن بسته ادم عاقل نمی آدکله شقی کنه وبگومن می خوام برم .اگه که هم عاقل نباشه که حسابش جداست واونوت حتمابایدبه اطرافیانش حق بده که بهش اعتماد نکنن .توبایدبه معنای واقعی خودتومتحول کنی .کتاب رازوحتمابخون .سعی کن حتمامیتونی .