من برگشتم!

سلام . از همین اولش با همتون قهرم. خیلی بی معرفتید که اصلا بهم سر نزدید. نگفتید تو این یه ماه مرده زنده ست .

این یک ماه اخیر کن فکن اساسی در زندگی من اتفاق افتاد . طوفانی عظیم به پا شد که تمام برنامه های دیگر رو هم خراب کرد .

یه روز صبح مثل همه ی روزهای دیگه رفتم سرکار. هنوز نیم ساعت از شروع کارمون نگذشته بود که گوشیم زنگ زد. رئیس کوچیکه بود . علکی گیر داد که چرا راجع به فلان موضوع رفتی با مدیر عامل صبح کنی که خلاصه یکی من بگو یکی اون بگو دعوامون شد.  دفعه چندم بود که این اتفاق می افتاد ولی نه به این حادی . نمی دونم چرا اینقدر خودش رو جدی می گرفت. یه مدیر ستادی که به زور سیاست به سازمان تزریق شده بود و عملا مدیر عامل در تصمیم گیریها هیچ اختیاری بهش نداده بود. تصور کنید تا چند ماه پیشش کارشناس بود و یهو شد مدیر. دلم برای خودم می سوزه که اولا چقدر کمکش کردم. خوشبختانه به این اصل معتقدم که میز وفا نداره و کسائی که زود و بیشتر از ظرفیتشون به جائی می رسن یهو هم کله میشن اساسی. من که به انتظار اون روز بی صبرانه روز شماری می کنم .

بگذریم نتیجه دعواهای ما هم این شد که من پام و کردم تو یه کفش که من دیگه اینجا نمی مونم و به مدیرعاملمون گفتم یه من تو واحد دیگه بذار ویا اینکه من میخوام برم . از همون روز هم گشتم دنبال کار. خدائی مدیرعاملمون خیلی آدم باشخصیته و عملا تو این دعوای به جای اینکه جانبه مدیرش رو بگیره جانب من رو گرفت . خلاصه اینکه ازش خواستم با مدیر یکی از شرکتهای همکار که این رئیس کوچیکه همونحا کارشناس بود صحبت کنه و من برم اونجا. حالا اونجا کجاست یکی از شرکتهای وابسته به ..... که آدم رو یاد دوران مشروطه میندازه . کارش عین معدن بیگاری به تمام معنی . حجاب هم که از اسلام فراتر و خلاصه یه تبعید گاه به تمام معنی. ولی باید اعتراف کنم که خیلی هم راضی هستم. حداقل با کسی که الان کار میکنم در عین اینکه دنیای سیاسته و تمام اعمال و رفتارش با برنامه جلو میره  یک آدم با شعوره. و برای رسیدن به پستی که داره زحمت کشیده . نه مثل رئیس کوچیکه از راه ..... رسیده باشه. 

بعضی وقتها این خاص بودن من کار دستم میده . من نمی تونم مثل بقیه از شرایط راحت و بی دغدقه نهایت استفاده رو کنم و بیشتر از کار . آدمهایی که باهاشون کار میکنم مهم هستند. و رئیس کوچیکه تنها چیزی که نداشت آداب یه مدیر بود.

بگذریم . از روابط استاد شاگردی مون بگم که کما فی سابق میگذره . چقدر خوب بود که تو این شرایط اون بود وگرنه من دیوونه می شدم. چون محل کار سابقم و بچه هاش رو خیلی دوست داشتم.  اصرار اون بود که من از مجموعه جدا نشم . همون اولا که سیستم عصبیم حسابی ریخته بود بهم . یه روز درمیون می بردم بیرون. یکی از رستورانهای دربند به پاتوق ما تبدیل شده . هر وقت که وارد می شیم خودشون میدونن چی باید آماده کنن. با هم قرار گذاشته بودیم جاهایی که اون همیشه میرفته و جاهایی که من می رفتم رو بهم نشون بدیم . سرگرمی جالبیه . ولی فکر میکنم زیاد دوام نیاره . چون سنسورهای حسیم میگه داره وابسته میشه و این خیلی بده . خیلی بده که باید مودبانه بهش بگم خوب دیگه بسه . از مصاحبتون خوشبخت شدم . شما رو به خیر و مارا به سلامت !!!!

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

مرسی سر زدی من که ديگه کرخ شدم هيچی بهم حال نمی ده

( ):> حمیدرضا <:( )

سلام کارمند ساعی. اگه تو اين مملکت يه ده تا مثل شما کارمند داشتيم که ديگه غم نداشتيم بابام جان. . من هم به روزم ومنتظرتون.

شيما

سلامممممممممممممممممممممممممممم بهار خانوم عزيز بهاری جونم با من که قهر نيستی؟؟؟ تو پست قبليت و ببين. ببين من چند دفعه اومدم.پس من سراغت را گرفتم. اميدوارم تو محل کار جديدت موفق باشی عزيزم. هر چقدر هم شرايط سخت باشه مهم اينه که آدم کجا از نظر روحی آرامش داره.

ساندی

سلام بهار جونم با من که قهر نيستی؟...خانم اجازه..ما خودمون يه چندوقتی غايب بوديم..غيبتمون هم تو وبلاگمون موجه!! اميدوارم توی کار جديدت موفق باش

مهيار

سلام ٬ به سلامتی که برگشتی .... نکته: کارفرمای ديوانه زياده ... اینجا هم از این دیوونه ها هستن٬ يه روز صبح (دو هفته پیش) از شرکت بهم زنگ زدن که نميخواد از فردا بيای سر کار... پرسيدم چرا؟ مسئول کارگاه گفته بود که صبحها ۳ دقيقه دير مياد بعدش هم وقتی (گلاب بروتون) دستشويی ميره به من نميگه و ... هيچی منم گفتم My Pleasure واقعا خوشحال شدم که ديگه تو شرکت مضخرف شما کار نميکنم ٬ خداحافظ ... به همين راحتی ... الان هم يه شرکت ديگه کار پيدا کردم و دوباره مصاحبه دارم تو یه شرکت خیلی خوب .... رزق و روزی دست خداست ٬ اگه فکر ميکنی که جای بدرد بخوری نيست بزن بيرون ٬ چيزی که زياده کار٬ مخصوصا تو ایران ... مقایسه که میکنم میبینم میزان کاری که تو ایران هست چند برابر چیزیه که اینجا هست ... يادت نره که رزقت دست خداست و نگران نباش خوش باشی و سلامت راستی کوه ميرین جای ما هم يه نفسی تازه کنین

آزيتا مامان آرتين

سلام رفيق. چطوری کجايی بابا. يه قرار بذاريد ببينيم همديگرو. البته اگر شما بخواهيد که ما رو ببينيد.

ارمین

سلام بهار جان ارزوی موفقعیت برایت میکنم ولی وب طولانی داری نمی تونم بخونم کمترش کن مرسی u