زندگی تا کجا؟

با تغییر رنگ برگهای زیبا حال و احوال من هم دگرگون شده اینقدر که برای خودم هم غریب شده . تمام احساسات و عواطف قشنگی که یه روز بهش می نازیدم کوبیده و له شده و هرچی میگردم حتی یه ذره هم ازش نمونده . یه روزی یه روزگاری احساسات قشنگ و عشقولانه تو زندگی مشترک مهمترین معیار زندگیم بود ولی الان....  چی بگم . هر کی از دوست داشتن و عشق حرف می زنه اگه باهاش رو دربایسی داشته باشم تو دلم بهش می خندم و می گم سر کاری بابا . اگه دوستم باشه که فبه المراد.

اگر جه همیشه تو دوره های تنهائیم موفق تر بودم باز هم گاهی اوقات تنهائی اذیتم میکنه . دلم کسی رو میخواد . ولی گند بزنن به این مردها که همه چی رو تو جنسیت زن می بینن . خیلی خودشون رو نگهه دارن یکسال ! بعد هم خیلی ماهرانه ارتباط رو می کشونن به اون سمتی که خودشون دلشون می خواد. منم که خسته تر از اونی هستم که پای این حرفا باشم و مهمتر از همه اینکه هرچی فکر میکنم آخرش جز فنا شدن نیست. چرا عاقل کند کاری که باز آید پشیمانی.

چند روز پیش رفته بودم دفتر استاد ( دانشگام) ازم پرسید تا حالا عاشق شدی؟ گفتم : نه . بعد شک کردم واقعا من تو این چند سال هیچ وقت عاشق نشدم!! دوست داشتم اما عاشق نه !

( م ) رو یه زمانی دوستش داشتم بعدش هم دوست جون . ولی هیچ وقت براشون دیوونه نشدم و حس نکردم دارم از آتیش احساس می سوزم . آدما تاریخ مصرف دارن  مثل هر چیز دیگه ای . تاریخ مصرفشون تموم شده بود.

استاد از دختری برام صحبت کرد که دوره های جوانی دوستش داشته و دختر به خاطر اینکه سد راه زندگی استاد من نباشه خودش رو کنار میکشه چون هم از نظر مالی و هم از نظر تحصیلاتی با هم تفاوت داشتن. بعد از اون استادم از ایران میره و دیگه اون دختر رو نمی بینه. خودش میگفت شاید اون دختر عاشق بود  و شاید هم عاقل.

استاد من هم بعد از گذشت این چند سال نتونسته بود عشق رو تجربه کنه اینقدر که خودش رو سرگرم و درگیر زندگی و باید و نباید هاش کرده بود. ولی مصرانه به من پیشنهاد میکرد که بگردم دنبالش  .  و بی تفاوت ازش نگذرم. نذارم زندگیم دچار روزمرگی های روزگار بشه.  نمی دونم این برقی که بعضی ها ته نگاه من می بینن چیه. اینکه میگن تو پر از شور و سازندگی هستی حیفه که یه گوشه بشینی و گذر زمان رو نگاه کنی.

در مقابل تمام این تشویق ها خودم بی نهایت احساس کهولت سن و خستگی می کنم.شاید دخترای 25 ساله هم سن و سال من روی انگشت صد تا چرخ می زنن. بیشتر از همیشه میل به سکوت و شنیدن دارم تا حرف زدن . تا حالا لاک پشت داشتین؟ احساس میکنم خیلی شکل لاک پشت شدم. احساس میکنم روزگار هم از دست من گیج می زنه دیگه کم اورده.  

نمی دونم تا کی باید زندگی کرد؟ آخر دنیا چی میشه ؟ مدتیه که انرژی و این معقوله ها رو تمرین نمی کنم . قدرت کاذب بهم می داد  و آرامش. فکر کنم از شنبه دوباره برم سراغش. چند شب پیش وکیلم ازم خواست تا یه لایحه رو امضا کنم و ببره دادگاه. از خودم بدم میاد که بعد از گذشت 5/3 سال بازم  شنیدن دادگاه و این کش مکش ها اینقدر منو می ریزه بهم . کی تموم میشه ؟ به وکیلم گفتم فکر میکنید بکشه به سال بعد . گفت : نه فکر نمی کنم. اما دروغ میگفت. مطمئنم.

کاشکی می شد از این کابوس بیدار شد. همه بهم دروغ میگن. میگن تو داری آماده میشی برای یک زندگی عالی. ولی واقعا بعضی وقتها تمام سلول و سلول های بدنم عذاب میکشن. اصلا تو دهنم نمی چرخه بگم خدایا بسه دیگه . تمومش کن . میدونم می تونه ولی دلش نمی خواد . منم از جنس خودشم. پس منم کم نمی یارم. ادامه میدم  . تا کی رو نمی دونم  !

تمام دلخوشی من این برنامه کوهنوردی انفرادی شده. فقط اونجاست که حس میکنم هنوز هستم . هنوز جریان دارم ! تمام هفته ام به امید جمعه سپری میشه. من هستم !

/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخو ۳

و نظر من در مقابل سوالت كه : زندگی تا کجا؟ جوابم تا همينجا !!! و نقطه سر خط

دخو ۳

و نظر من در مقابل سوالت كه : زندگی تا کجا؟ جوابم تا همينجا !!! و نقطه سر خط

دخو ۳

و نظر من در مقابل سوالت كه : زندگی تا کجا؟ جوابم تا همينجا !!! و نقطه سر خط

آشپز مدرن... شادی

نمی دونم چی بگم. آدما تا کی می تونن برای هم آرزوی روزای خوب آينده رو بکنن و به هم دلگرمی بدن. منم اينکار رو بکنم؟ نمی دونم. اميدوارم که..... نه. نمی خوام از اين حرفا بزنم. بذار زمان پيش بره . همين

سارا (دختر مهربون)

خوش به حال پرنده پرنده در صداي خوشش رنج و درد و ماتم نيست پرنده اهل شكوه و اهل گلايه و غم نيست و خوش به حال هوايش و خوش به حال دلش و خوش به حال پرنده كه مثل ادم نيست

شيما

سلام بهار گلم اميدوارم كه روز بروز حالت بهتر بشه . بشتر احساس شادي كني. عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآيد ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی بهار جونم من به روزم و منتظرتم.

کيارش

شبی مهتابی و روشن.شبی در گوشه ای تنها که از غمها تهی بودم، تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم. نشاندم برق صد الماس میان دیدگانت گرفتی روشنی تابنده گشتی تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم ترا در معبد هستی خدا کردم ولی این ار نمی دانم اگر روزی به تنگ آرد غرورت دل یکتا پرستم را تو را با تیشه ی سنگین قهرم افکنم بر خاک که تا هر کس مرا بیند بگوید او خدایش را به دست خویش بشکسته!! پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم که تا شاید صبح دیگر خدایم را از نو بنا سازم