من هستم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
خداحافظ
سلام . کوتاه مختصر
بالاخره سرنوشت زندگی من با (م) به انتها رسید . اینقدر سریع اتفاق افتاد که نمی تونم باور کنم و هنوز در شوک به سر می برم. از روز یکشنبه که در مشایعت دوستان و اقوام وارد محضر شدیم تا الان انگار که تمام زندگی من در این مدت تبدیل به فیلم سینمائی شده و در حال تماشایش هستم. لحظه ای که خطبه طلاق جاری میشد به همان اندازه عقد استرس و دلشوره داشتم و احساس می کردم قلبم به جای سینه تو دهنم داره ضربان می زنه . ولی هرچی که بود تموم شد. الان در خلسه به سر می برم که اصلا هم بد نیست. ماجرای خونه گرفتن و تجربه زندگی تجردی هم کاملا منتفی گشت چون علت اینکه من می خواستم این کار رو انجام بدم مرفوع شد.
راستش رو بخواین روز اولی که این وبلاگ رو درست کردم صرفا به خاطر این بود که ماجرای زندگیم رو بنویسم تا شاید بعضی ها بتونن ازش درس بگیرن چون همچنان اعتقاد دارم زندگی های مشترک تجربه های مشترک هم داره. با اتمام زندگی مشترک من .عمر این وبلاگ هم به انتها رسید.
نمی دونم چرا دیگه دستم نمیره توی این وبلاگ چیزی بنویسم .
دفتری دیگر در زندگی من آغاز شد وبلاگی دیگر با شروعی دوباره
از همه دوستانی که در این مدت با من همدری می کردن و برای ادامه بهم امید می دادن واقعا ممنونم . لیلا . سحر . ساندی.زهرا و همه
دوستتون دارم و عاشقانه ترین لحظه ها رو براتون آرزوم میکنم.
خداحافظ . همین حالا !
| لینک | پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ - بهار |
کما
چهارشنبه خواهرم اس ام اس داد که بهش زنگ بزنم. چون معمولا ما تا کاری باهم نداشته باشیم سراغی از هم رو نمی گیریم به محض دیدن بهش زنگ زدم. بهش گفتم چی شده؟ گفت هیچی میخواستم حالت رو بپرسم. دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده . گفت : مامان تصادف کرده ! دیگه بقیه حرفاش رو نمی شنیدم . گوشی تو دستم یخ زده بود. بیچاره هی می گفت چیزی نیست الان سی تی اسکنه . حالش خوبه.
با توجه به اینکه می دونن رو مامانم چقدر حساسم و می دونستم حتما اتفاقی افتاده که خبرم کردن. همش مامان رو تو اتاق سی سی یو بایه دنیا دستگاه تصور می کردم. با هماهنگی مدیرم. ماشینم رو تو پارکینگ شرکت گذاشتند و با ماشین شرکت منو تا دم بیمارستان رسوندن. از دیدنش روی تخت ! حسابی حالم خراب بود! از عکس و اسکن و سونو همه چی خلاصه در شد و بردنش تو بخش سی سی یو به خاطر قلبش. یه پرتقال هم روی سرش سبز شده بود که به خاطر خروج مایع میان بافتی بود.
همه ی اینها به کنار میدونید قسمت دردناک قضیه وقتی بود که مامان به من گغت: هیچ وقت مرگ تون رو از خدا نخواین . من چند روز پیش که تو این کارا رو می کردی گفتم خدا مرگم رو برسون نبینم این دختره بره تنها زندگی کنه !!!!
پتک محکمی تو سرم خورده شد. منگ و گیج بهش لبخند زدم . خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است . دست و پام رو جمع کردم و رفتم پایین تو قسمت انتظار. خواهر بزرگترم با خنده گفت. از موقعی که تو خواستی بری به دلم بد افتاده بود . میدونستم یه اتفاقی می افتاده !
جالبتر دوسته صمیم هم این نظر رو داشت! میگفت حتما باید یه اتفاق می افتاد تا تو می فهمیدی !
من تا حالا چقدر احمق بودم که انتظار داشتم اطرافیانم منو بفهمن. اتفاقی نیفتاده که ! این وسط زندگی تباه نشده . من چقدر پر رو و خودخواه هستم به خاطر اینکه می خوام برای خودم زندگی کنم و چقدر سرکش شدم به خاطر اینکه نمی خوام عروسک خیمه شب بازی بقیه باشم!
واقعا که عجب آدم مزخرفی هستم من . سکوت سکوت و سکوت! دیگه دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم . چون حرفهای من چرت و پرته . بقیه حق دارند بقیه راست میگن.
یه اتفاق که ممکن بود هر زمان دیگه بیفته . چقدر راحت گردن من رو گرفت. اینگار میخواستم کار خلاف شرع کنم. یا گناه نا بخشودنی رو مرتکب بشم.
باشه من دیگه حرفی برای گفتن نخواهم داشت و دیگه مثل آدمهای ابله کاری رو که میخوام بکنم رو به زبون نمی یارم که این همه عقوبت گریبانگیرش بشه.
نمی دونم اینا از زندگی تجردی من چی برداشت کردن. اینکه بخوام پاتوق درست کنم؟ کاشکی شعورشون اینقدر می رسید که من فقط یه چهاردیواری میخوام که تنها باشم و این همه بد بختی که رو سرم ریخته رو بچینم و یه جوری سر و سامونش بدم.
دیگه هیچی برام مهم نیست. این وسط یه ترس لعنتی مونده . اونم مثل برفای زمستون ذوب میشه.
دفعه بعد دیگه تو بوق و کرنا نمی زنم من دارم میرم. طوری میرم که کوچکترین اثری ازم باقی نمونه . تازه معنی زنده به گور کردن رو می فهمم. زنده زنده خفه شدن رو. اینکه تمام تلاشت رو بکنی تو باتلاق گذشته فرو نری. تمام تلاشت رو بکنی که به آینده نگاه کنی و ...
من همه کار کردم که به این دوره نکبت که آدمهای عاقل بهش میگن افسردگی نرسم. همه کار کردم به همه چی چنگ زدم. ولی رسیدم. حالا موجودی درون منه که فقط میخوام با اون حرف بزنم . چون مفهمه من چی میگم. صداش هم برام غریبه نیست. اولین بار که صداش رو شنیدم فکر کنم دوهفته پیش بود. داشتم سکته میکردم و تا صبح نخوابیدم. ولی الان بیشتر از همیشه بهش احتیاج دارم.
| لینک | شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦ - بهار |
اسباب کشی - فوری -محرمانه
همونطور که مستحضرید حضرات خانه ( مامان و بابا) قرار شد یه سلیقه خودشون و نزدیک خونه محل سکونت یه آپارتمان نقلی یه نفره برام اجاره کنن. لازم به ذکر است که قرارداد هم به بهانه امنیت و اینکه تو رو یه دختر تنها ندونن قرار شد به نام پدرم تنظیم بشه. که در حقیقت یعنی اینکه ما پول به دست تو نمی دیم و به واسطه پول باید هر چی ما بگیم بگی چشم!
نمی دونم چرا بعد از همه مدت هنوز منو نشناختن. وقتی من بخوام یه کاری رو کنم خودم رو به آب و آتیش هم که شده می زنم و اون کار رو انجام میدم !
بعد از پیگیری های مستمر به این نتیجه رسیدم که این دفعه هم منو با وعده و وعید پیچوندن!
یکی از خواهرهای بزرگم یه خونه داره که فکر کنم اسفند خالی بشه. اولش اصرار که تو برو اونجا بشین. منم گفتم نه ! چون اولا اونجا رفتن با خونه مامان و بابا هیچ فرقی نداره . چون میدونم 24 ساعت زیر ذره بینم . دوما که مهمتره اینه که دائم با همسایه هاش درگیره و خونه افتاده به خرج همش گریبانگیر من میشه.
خیلی برای خودم متاسفم که پدر و مادرم برای اینکه بخوان برای من کاری کنن باید از اون دوتای دیگه اجازه بگیرن!
متاسفم !
بگذریم. من دو تا برنامه مهم دارم که برای اجرای هر کدوم نهایت تلاشم رو خواهم کرد.
اول اینکه ماشینم رو بفروشم و با پولی که تو دستم دارم برم یه آلونک اجاره کنم.
دوم اینکه زندگی دوباره ای رو با ( م ) شروع کنم .
البته فکر میکنم راه اول اگر عملی بشه . امید حیاتم بیشتر خواهد بود چون تو راه دوم مطمئنم بیشتر از یکسال دوام نخواهم داشت و یا اون یه بلائی سرم میاره یا من یه بلائی سر اون میارم.
در حال حاضر در میدان نبردی بس عظیم به سر می برم و حسابی دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم .
از آنجائی که من نمیدونم آدرس وبلاگم رو کیا دارن و دوست هم ندارم یه سری از آشنایان از ریز زندگیم خبر دار شن .مخصوصا از این به بعد . میخوام از اینجا اسباب کشی کنم و برم !
این آخرین پست این وبلاگه . بنابراین از یه سری از دوستان گلی که تمایل دارن ماجراهای زندگی من رو دنبال کنن میخوام که آدرس ایمیل شون رو در کامنت ها برام بذارن تا آدرس وبلاگ جدیدم رو براشون بفرستم .
زیباترین و لطیف ترین روزهای زندگی رو براتون آرزو میکنم !
| لینک | سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦ - بهار |
در کوچه های تحول
سلام .
راستش رو بخواین این چند وقت به طرز فوق العاده ای سرم شلوغ بود مشروح به لیست زیر :
1/ شلوغی و گرفتاری محل کار
2/ مریضی خواهرم
3/ شروع ترم جدید دانشگاه
4/ دپرس بودم
5/ بعد از قریب به چهار سال دادگاه دیوان عالی کشور رای طلاق من رو رد کرد
6/ تصمیم به جدا زندگی کردن از خانواده
مورد 1-4 که کاملا طبیعی بود و مثل همیشه در دوره های متفاوت می اومد و می رفت ولی دو مورد آخر باعث شد که خط مشی زندگیم کاملا تغییر کنه .
بچه های قدیمی که آرشیوم رو خونده بودن می دونستند که تقاضای طلاق من در مرحله تجدید نظر تایید شد و طی اعتراض (م) به دیوان عالی کشور کشیده شد . حدودا چهارسالی میشه که من پله های دادگاه و دادگستری رو بالا و پایین میرم .حالا بعد از این همه زحمت بهم چی میگن خدا میدونه ! فقط در این حد می دونم که تقاضا مو رد کردن .
راستش دیگه خسته شدم از اینکه همه برنامه زندگی من موکول شده به تصمیمات خانوادگی اینکه من هنوز دارم با پدر و مادرم زندگی می کنم. اینکه چقدر بین طرز تفکر ما فاصله ست و اینکه خسته شدم اینقدر که بغض ها مو قورت دادم و لبخند زدم. دیگه میخوام برای خودم زندگی کنم . اولش تصمیم داشتم با یکی از دوستام هم خونه بشم . بعدش دیدم نه من دلم میخواد خونه ماله خودم باشه. از یه طرف دیگه پول ندارم. خلاصه اینکه زدیم به خط آقای پدر . ببینم میشه ازش پول گرفت یا نه !
اولش خانوادم فکر میکنم مثل همیشه کولی بازی در میارم و بعد از دو سه روز از سرم می یفته ولی وقتی اصرار من رو دیدن جمعه دو تا خواهر های ارشد یکی به در یکی به میخ که چرا میخوای بری ؟ میگم خسته شدم شما نمی فهمید من چه عذابی میکشم از اینکه اون دو تا دیگه متاهل ها با بچه و شوهراشون میان و من !
خواهرم میگفت تو از کجا میدونی برای ما سخت نیست ؟ جالبه نه ! شاید اون هم حق داشته باشه ولی احساس من با اون غیر قابل مقایسه ست . می تونید تصور کنید یه خونه یا ماشینی داشتی که مجبور شدی از دست بدی . و حالتی که رویای داشتن خونه و ماشین رو داشته باشی . بین رویا و تملک دنیا دنیا فاصله ست . اون که مثل من با شوهرش خاطره نداره ؟! می تونسته تصورش رو داشته باشه .
وقتی دیدم که اینقدر محدود نگاه میکنه . دیگه ادامش ندادم و پام رو کردم تو یه کفش که اصلا من نمی تونم با مامان و بابا کنار بیام .
اعترافه تلخیه ولی باید بگم دارم کم کم ازشون متنفرم میشم و دیگه مثل قبل برام مهم نیستن و بهشون تعصب ندارم . نمیدونم این ناشی از بلوغ فکریه یا اینکه ... نمی دونم .
ولی با تمام وجود دلم می خواد که یه خونه داشته باشم. بخوام دوستام رو دعوت کنم. بخوام جنگولک بازی به در و دیوارش آویزون کنم.
چه میدونم فقط میخوام تنها باشم. راستش رو بخواین این چند روز اخیر اینقدر که دوست و آشنا با من حرف زدن که نکن !!!! تنهایی خیلی سخته ولی نمی دونم چرا به خرجم نمی ره که نمیره. تا حالا شده دلتون از چیزی کنده بشه دیگه آروم و قرار ندارین . شده حال من . شبا هم خواب درست و حسابی ندارم .
از اون طرف مامان اینا سر و سنگین شدن.چقدر ساده لوح فکر می کنن مثلا من پشیمون میشم. از این لجم میگره که هنوز منو بچه کوچیکه خونه می دونن و تصور می کنن می تونن با این طور رفتار ا با عواطف من بازی کنن.
شایدم هم رفتار خودم خیلی بچگانه بوده و اشتباه می کردم که تمام دوست داشتن ها و دلخوریهام رو بهشون نشون می دادم تا یه روزی اینطوری بخوان سو استفاده کنن.
همیشه خودم رو سرزنش می کردم به خاطر اینکه اینقدر به خانوادم وابسته هستم و از نظر عاطفی اینطوری نفسم به نفسشون بسته ست.
میدونید همیشه مورد تمسخر قرار می گرفتم وقتی اصرار داشتم که وقتی من خونه بر میگردم مامانم خونه باشه . خوب مامان جان بنده معمولا زودتر از ساعت 9 خونه نبود مگر اینکه مهمون داشتیم یا اتفاق خاصی می افتاد . لازم به ذکره که ایشون شاغل نیستند. نمی دونم چرا نفهمیدن منظور من چیه شایدم هم برای بقیه هیچ فرقی نمی کرد. شاید مامان فقط برای من اینقدر قوت قلب بود و از وجودش آرامش می گرفتم حتی اگه به پرو پاش می پیچیدم و سر به سرش می ذاشتم.
شایدم هم این از خود خواهی منه که همه رو برای خودم میخواستم . شاید مامان حق داشت اون طوری که دلش میخواد زندگی کنه . خوب ! پس حالا من هم میخوام از این به بعد اونطور که دلم میخواد زندگی کنم !!!
پس پیش به سوی زندگی تجردی !
| لینک | یکشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٦ - بهار |
مثل همیشه
وقتی برف میاد و همه جا سفید پوش میشه یه میل درونی آدم رو به سمت لمس پوکه های برف میکشونه و دلش میخواد گرمی دستاش تو سرمای پوکه های برف ذوب بشن تا حرارت روزهای پر تنش زندگی رو کم کنن.همونطور که می دونید من هر چند گاهی یه سری به کلاس عرفان و حکمت اسلامی می زنم . چهارشنبه شب هم بعد از یه بدو بدو حسابی تو خیابون بابت کارهای روزمره مثل وقت دکتر و ثبت نام دانشگاه و یه سر به بچه های شرکت سابق و این حرفا سرکی به کلاسمون هم زدم. بارش برف که شبیه بوران شده بود آخر شب زیبایی رو برامون رقم زد.
مبحث جالبی که اون شب سر کلاس مطرح شد ساده ولی مثمر ثمر برای ما می تونه باشه و میشه اون رو در چند جمله خلاصه کرد. اینکه وقتی اتفاقی برای ما می افته و از اون راضی نیستم به جای اینکه هزار بد و بیرا نثار خودمون کنیم ( مثل من ) و مدام تنش روحیمون رو زیاد کنیم و یه فکر به فکرهای دیگه اضافه کنیم که ای وای چرا اینطور شد؟ می تونیم یه کار دیگه کنیم و اون اینکه بگیم من چه چیزی از این اتفاق بسازم . حالا ببین! مثلا اینکه وقتی زیاد پول خرج میکنید و کفگیر به ته دیگ میخوره . میگید. من چه حالی کنم به این بی پولی ! شاید در نگاه اول مسخره بیاد و یا شبیه شعارهای مجله موفقیت باشه ولی هیچ ربطی به اون نداره و مثلا کاملا علمی و اثبات شده است . اینکه تمام رفتار و کردار ما از بس ذهن نشئت میگیره و ما در ورای ذهنمون میتونیم سازنده حوادث و خلاقیت ها باشیم. اینگونه زندگی کردن قدرت خلاقیت و نو آوری رو بالا میبره. اگه دوست داشتید بگید تا در پست های بعدی بیشتر راجع بهش براتون توضیح بدم. همینطور راجع به سطوح هرم انرژی بدن انسان و هفت چاکرا.
بعد از کلاس کم کم آماده برگشت به منزل شدیم ولی اینقدر صحبت کردن سرمون رو گرم کرد که یهو دیدم ساعت 10:30 شب شده و ما هنوز منزل میزبان داریم باهم چونه می زنیم.
بارش برف تند تر شده بود و مه غلیظی خیابونهای کلان شهر تهران رو در خود فرو برده بود. با سرعت پایین و با ترس از سر خوردن به راه خودمون ادامه می دادیم. هوس های کودکانه باعث شد که تمام شیشه های ماشین رو پایین بدیم. و هوای صاف و تازه رو عمیقا در ریه هامون ببلعیم. یهو گفتیم شب به این قشنگی حیفه زود بریم خونه به همین قصد خیابون ولی عصر رو به سمت شمال انتخاب کردیم. با سرعت 30 تا کلی حال کردیم. درختهای برفکی که نور چراغها زیبا ترشون کرده بود. میدون ونک که رسیدیم نگاهی به ساعت به ما گفت که دیگه داره دیر میشه و باید به خونه بر گردیم. اومدیم سمت اتوبان کردستان. یه کم که جلو تر اومدیم . دیدم چشمتون روز بد نبینه راه بسته ست. ای خدا ! شروع کردیم سر به سر هم گذاشتن که به به چقدر خوبه که راه بستس ما می تونیم بیشتر باهم باشیم! ماشین ها اصلا جم نمی خوردن!
همینطور مشغول صحبت بودیم که از کوبش گلوله برف به شیشه هر چهار تامون نیمه جیغی کشیدیم. کمی جلوتر به این نتیجه رسیدیم که با توجه به عدم حرکت ماشینها بهتره یه حرکتی بکنیم و به این منظور از ماشین پریدم بیرون وشروع به برف بازی کردیم.
خدائی خیلی حال داد . مخصوصا که چند تا گلوله های نه چندان کوچک برف با هدف گیری عالی دقیقا تو صورت من کوبیده شد. ماشین ها کمی جابه جا شدن و ما مجبور شدیم به سمت ماشین برگردیم. همه مردم کلافه شده بودند و لی کسی جرئت بوق زدن و غر زدن نداشت به علت لغزندگی ماشین ها رو دونه دونه رد می کردن. ما هم رد شدیم تا اومدیم بریم سمت پل حکیم رو کردستان پلیس با بلندگو اعلام کرد پراید نرو نرو . ما هم که اعتماد به نفس که کله داغ از رسم سمبول ها و سپر ریکی رفتیم .ولی چه رفتی چون یخ زده بود با کلی صلوات و نفس حبس شده . بالاخره رفتیم دو راهی یوسف آباد و خونه . البته خونه دوستم . مثلا قرار بود اون شب به خاطر مسئله ای که برای یکی از بچه ها افتاده بود حلقه ریکی تشکیل بدیم.
حلقه ریکی مون ساعت 1:30 بامداد تشکیل شد. وقتی دستهای همدیگر و گرفتیه بودیم کاملا جریان انرژی رو در این چرخش احساس میکردم که آرامش عمیق بهم تزریق می کرد . مخصوصا که ذوق ذوق سرم رو هم به آرامی بر طرف کرد.
بعد از یه شب پر ماجرا تو رختخوابهای پهن شده جلوی شومینه سر خوردیم و چهارتایی به ترتیب گرمایی و سرمایی بودن خوابیدیم .
| لینک | شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦ - بهار |
